تبليغاتX
The Blue Sky

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد

          دلم

              دستم

باز گویی در هوای دیگری هستم

های ، مپریشی صفای زلفکم را دست !

های ،  مخراشی به غفلت گونه ام را تیغ !

آبرویم را نریزی دل !

 

ای نخورده مست.

لحظه ی دیدار نزدیک است ...

             فرودگاه مهرآبادبرای برادرای دوستداشتنی خودم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 22:58  توسط Lady-bird  | 

آخه رعایت بهداشت تا چه حد ؟؟؟

شما حاضرید از اینجا نون (نان) بگیرید ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 20:36  توسط Lady-bird  | 

فریاد می زنم :

آهای مگه کوری ؟

یه لحظه دیرتر می جنبیدم مثل یه ورق کاغذ می چسبیدم به آسفالت خیابون!

ماشین بود یا تانک ...

ذهنم و مشغول میکنه!

این اتفاق دیروزم واسم افتاده بود ...

کاغذ توی دستم توجهمو جلب می کنه

تازه یادم افته که واسه چی داشتم از خیابون رد می شدم...

اما من معنیه جمله ای که توی کاغذ نوشته رو نمی فهمم:

 

" تسویه حساب "

 

این یعنی چی ؟؟

 کنار خیابون یه پارکه

 روی یه نیمکتش یه آقا نشسته و داره کتاب می خونه شاید بتونه کمکم کنه .

می رم جلو و ازش می پرسم : ببخشید آقا شما می تونید به من کمک کنید و کاغذ رو می برم جلوی صورتش ..

ولی بی اعنتا به من به مطالعش ادامه میده..

همین طور که دارم می رم شرمو بر می گردونم سمتش و زیر لب بهش دری وری می گم که یهو یه پسر 10 – 12 ساله با اسکیتش جلوی چشمام سبز می شه......

......

چطوری منو رد کرد ؟؟ چطوری به من نخورد ؟؟ 10 سانتم باهام فاصله نداشت ........

 شاید خیلی حرفه ای بود.

تازه به خودم اومدم حالا همه چیز رو فهمیدم.

یه مادر روی یه نیمکت نشسته و داره لباس می بافه یه دختر کوچولوی بامزه هم کنارش داره با عروسکش بازی می کنه..

میرم کنارش روی نیمکت می شینم دختره بهم نگاه می کنه و لبخند میزنه ..

حالا دیگه معنیه تسویه حساب رو می فهمم .......

 

                                  چون من مُردم..

 

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:17  توسط Lady-bird  | 

ساعت 7 صبح پشت در حوزه ....

خیلی هوا سرده .. خیلی ها دارن خودشونو تکون میدن تا یه کم گرم شن شایدم می خوان سرما رو کمتر احساس کنن.

سه نفر رو می بینم که دارن باهم راجع به سوالای معارف صحبت می کنن :

- یکیشون میگه : زمان امری ست نسبی .....  از کی بود ؟؟

- اون یکی میگه : از کانت ..

- و نفر سوم : نه بابا ارسطو ..

 

تو دلم می گم .. انیشتین ...

 همین سوال کوچیک دلهره رو تو دل سه تاشون میندازه . یکیشون می ره به دنبال جواب.....

 

یه صدا توجهمو جلب میکنه بر می گردم

وان یکاد والذین کفرو............ و بعدشم روی صورت دخترش فوت میکنه و دوباره

وان یکاد والذین ..............

 

دوتا خاله زنک اون طرفتر دارن پچ پچ میکنن و ریز ریز میخندن

یهو یکیشون صداش یه کم بلندتر میشه و میگه

میگن ممنوع التصویر شده

دوسه نفردیگه که نزدیکشون ایستادن کم کم خوشونو وارد بحث اونا میکنن.

حالا خاله زنک ها شدن 5 تا...

 

 یک نفر نشسته رو پله ی جلوی حوزه و داره مثل قحطی زده ها ساندویچ می خوره یه کمی هم تپله البته از یه کمی

یه کمکی بیشتر…شاید داره به اضطرابش غلبه میکنه...

 

یکی میاد کنارم و ازم می پرسه :

- ببخشید خانم ، شما نمیدونید آزمون چه ساعتی تموم میشه ؟؟ معلومه که سال اولیه که میخواد امتحان بده.

می گم : 11:45

 دوقدمی ازم دور میشه گوشی مبایلش رو می بره سمت گوشش و به کسی که انگار منتظر جوابش بوده میگه :

- الو، از یه یارو دختره پرسیدم میگه 11:45 تو همون 10 بیای خوبه…

از اینکه به من گفت یارو خندم می گیره....

 

ساعت 7:30 درب حوزه باز میشه...

یه آقای محترم سر مبارکشونو میارن بیرون از در و میگن :

خواهرا لطفاً با ارائه کارت ورود به جلسه و رعایت نظم بفرمائید داخل ...

حرفش تموم نشده که جمعیت هجوم می برن به داخل شاید فکر کردن که اینجا هم شیر یارانه ای  توزیع می شه !

همون خانم تپلِ مضطرب خودشو می کوبه به من و وارد می شه.

کتفم درد گرفته.....

 

ساعت 8:00 داخل سالن

امتحان شروع می شه....

دلهره ندارم ،

 نمی دونم چرا، اما یه کمی هم خوشحالم 

ساعت 11:45 میام بیرون

امتحان تموم شد ...

 

                              و هنوز نان گندم خوب است ......

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:55  توسط Lady-bird  |